تبليغاتX
زیر چترخدا
























زیر چترخدا

زانو نمیزنم،حتی اگر سقف آسمان کوتاهتر از قامت من باشد.

گــاه در زنـدگـي ، موقعيت هايي پــيش مــي آيــد کــه انسان بـايـد تــاوان دعـاهــاي مــستجاب شده خــود را بپــردازد ... !

زنده بودن حرکتي افقي است از گهواره تا گور، و زندگي کردن حرکتي عمودي است از زمين تا آسمان!

ما آدم‌ها موجودات عجيبي‌ هستيم وقتي‌ ميگوييم تنهايم بگذاريعني‌ ، بيش از هميشه به وجودت احتياج دارم

آدمي به خودي خود نمي افتد...اگر بيفتد از همان سمتي مي افتد که به خدا تکيه نکرده است...

به ياد ندارم نابينايي به من تنه زده باشد اما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند: "مگه کوري؟

مشكلات امروز تو براي امروز كافي ست، مشكلات فردا را به امروز اضافه نكن.

بي دليل نيست که روي حرفمان نمي مانيم؛ما روي زميني زندگي مي کنيم که هر روز خودش را دور مي زند!

امروز را براي بيان عشق به عزيزانت غنيمت شمار ؛ شايد فردا احساسي باشد اما عزيزي نباشد

بغض،  بزرگترين نوع اعتراض در برابر آدم هاست... اگر بشكند ديگر اعتراض نيست التماس است!

هر افتادني همان برخاستن است. آن کس که به اين حقيقت ايمان دارد به راستي خردمند است

فريب مشابهت روز و شب‌ها را نخوريم ، امروز، ديروز نيست و فردا امروز نمي‌شود ..

آدمهاي بزرگ،کساني نيستند که شکست نخورده‌اند؛ کساني هستند که بعد از شکست،پيروز شده‌اند...

در يک رابطه دو نفره وقتي دو نفر هيچ مشکلي با هم ندارند؛ حتما يکي از آنها تمام حرفاي دلش را  نمي گويد.

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 19:11 توسط دخترآفتاب| |

قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند .
از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود . در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زيرا سبکی قانون راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت :‌اينجا بهشت است . مسافران بهشتی پياده شوند . اما اينجا ايستگاه آخرين نيست .
مسافرانی که پياده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همين بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 11:2 توسط دخترآفتاب| |

پرنده برشانه های انسان نشست.انسان با تعجب رو به پرنده کردوگفت:امامن درخت نیستم.

تو نمیتوانی روی شانه من آشیانه بسازی

پرنده گفت:من فرق آدمها ودرختهارا خوب میدانم.اماگاهی پرنده ها وانسانها را اشتباه میگیرم.

انسان خندید وبه نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت:راستی ،چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟انسان منظور پرنده را نفهمید،امابازهم خندید.

پرنده گفت:نمیدانی توی آسمان چقدر جای تو خالیست.انسان دیگر نخندید.

انگارته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.چیزی که نمیدانست چیست.شاید یک آبی دور.

یک اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت:غیر از تو پرنده های دیگری را هم میشناسم که پر زدن از یادشان رفته است.درست است

 که پرواز برای یک پرنده ضرورت است امااگر تمرین نکند فراموشش میشود.

پرنده این را گفت وپر زد.

انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد وبه یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ

 بالای سرش آسمان بود وچیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

آنوقت خدا برشانه های کوچک  انسان دست گذاشت وگفت:یادت می آیدتو را با دوبال ودوپا آفریده

 بودم؟زمین وآسمان هردو برای تو بود.اما تو آسمان را ندیدی.

راستی عزیزم،بالهایت را کجاگذاشتی؟انسان دست بر شانه هایش گذاشت وجای خالی چیزی را

احساس کرد.

آنگاه سر در آغوش خداگذاشت وگریست.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 22:5 توسط دخترآفتاب| |

ما خدا را، به اندازه ی ِ نیازمان کوچک

و به اندازه ی ِ فکرمان محدود کردیم...

ما خود را زندانی کردیم

و خدا را زندان بان!

و هر لحظه نظر به غفلتش بستیم... !

ما؛کوری پیشه کردیم ،

بی کس در تاریکی مطلق.

ما اسیر شدیم در دستان باد؛

ما خدا را، خدایا نکردیم

ما خودمان را، خدا کردیم...!


پ.ن:ومن باز هم مثل همیشه متاسفم برای خودم وبرای تو....

نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 9:32 توسط دخترآفتاب| |

گر چه با يادش، همه شب، تا سحر گاهان نيلي فام،

بيدارم؛

گاهگاهي نيز،

وقتي چشم بر هم مي گذارم،

خواب هاي روشني دارم،

عين هشياري !

آنچنان روشن كه من در خواب،

دم به دم با خويش مي گويم كه :

بيداري ست ، بيداري ست، بيداري !

***

اينك، اما در سحر گاهي، چنين از روشني سرشار،

پيش چشم اين همه بيدار،

آيا خواب مي بينم ؟

اين منم، همراه او ؟

بازو به بازو،

مست مست از عشق، از اميد ؟

روي راهي تار و پودش نور،

از اين سوي دريا، رفته تا دروازه خورشيد ؟

***

اي زمان، اي آسمان، اي كوه، اي دريا !

خواب يا بيدار،

جاوداني باد اين رؤياي رنگينم !

 

فریدون مشیری

***

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 10:47 توسط دخترآفتاب| |

دريا، - صبور وسنگين -

مي خواند و مي نوشت

- "... من خواب نيستم !

خاموش اگر نشستم ،

مرداب نيستم !

روزي كه برخروشم و زنجير بگسلم

روشن شود كه آتشم و آب نيستم !"

***

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 10:45 توسط دخترآفتاب| |

با یک عالمه فاصله از خودم

 انتظار دارم به تو برسم !

 از اول هم آرزوهایم محال بودند ...

 

+سیب سرخ و حوا و گندم و انگور بهانه بود ... من لیاقت بهشت تو را نداشتم!

   دوباره سیب بچین حوا ... بگذار از اینجا هم بیرونم کنند .

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 21:55 توسط دخترآفتاب| |

خدا گفت : لیلی یک ماجراست ماجرایی آکنده از من ماجرایی که باید بسازیش

شیطان گفت: تنها یک اتفاق است بنشین تا بیفتد

آنان که حرف شیطان را باور کردند نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد

مجنون اما بلند شد رفت تا لیلی را بسازد

خدا گفت : لیلی درد است درد زادنی نو تولدی ست به دست خویشتن

شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی خوش

خدا گفت : لیلی رفتن است .عبور است و رد شدن

شیطان گفت : ماندن است. فرو رفتن در خود

خدا گفت : لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن

شیطان گفت : خواستن است. گرفتن و تملک

خدا گفت : لیلی سخت است .دیر است و دور از دست

شیطان گفت : ساده اس. همین جایی و دم دست

و دنیا پر شد از لیلی های زود ، لیلی های ساده و و این جایی

لیلی های نزدیک لحظه ای

خدا گفت : لیلی زندگی ست ، زیستنی از نوعی دیگر

لیلی جاودانگی شد و دیگر شیطان نبود

مجنون زیستنی از نوع دیگر را برگزید و میدانست که لیلی تا ابد طول میکشد

::::عرفان نظر آهاری::::

 

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 13:13 توسط دخترآفتاب| |

من تسلا نمیخواهم

مرهم درد هم نمیخواهم

می آیی مرهم درد باشی می شوی نمک زخم

شاید ندانسته...

نمیدانم...

من یک هم درد میخواهم...

دوگوش شنوا میخواهم که بیایدکنارم بنشیند

هنوز یک صندلی کنارم خالیست

بیاید کنارم بنشیندودرچشمانم زل بزند...

ومن بگویم وبگویم وبگویم....

واوفقط گوش کند.

بعد هم بلند شود برود.

غریبه ونشناخته...

همین برایم کافیست.

فقط همین...           ۳۱/۵/۹۰


پ.ن۱:از گرما خوشش می آمد زندگی را برایش جهنم کردم.(این جمله رو همینطور الکی خیلی دوس داشته بودم.)

پ.ن۲ :۴سال دوری بس نبود؟۲سال دیگه هم باید صبر کنم؟بی معرفت عالمی آبجی خانم

نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 20:41 توسط دخترآفتاب| |

یاداشتی ازشهیداحمدرضااحدی-رتبه اول کنکورپزشکی سال64

 چه کسی میداندجنگ چیست؟چه کسی میداندفرودیک خمپاره قلب چندنفررامیدرد؟چه کسی میداندجنگ یعنی سوختن،یعنی آتش؛یعنی گریزبه هرجا،به هرجاکه اینجانباشد.یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟جوانم چه میکند؟دخترم چه شد؟به راستی ماکجای این سوالهاوجوابهاقرارگرفته ایم؟کدام دختردانشجویی که حتی حوصله نداردعکسهای جنگ راببیندواخبارآن رابشنود از قصه دختران معصوم سوسنگرد باخبراست؟آن مظاهرشرم وحیاراچه کسی یادمیکندکه بی شرمان دامنشان را آلوده کردندوزنده زنده به رسم اجدادشان به گورسپردند؟کدام پسردانشجویی میداند هویزه کجاست؟چه کسی در هویزه جنگید؟کشته شده ودر آنجادفن گردیده؟چه کسی است که معنی این جمله رادرک کند:نبرد تن وتانک؟اصلاچه کسی میداند تانک چیست؟چگونه سر120دانشجوی مبارز ومظلوم زیرشنی های تانک له میشود؟آیامیتوانید این مسئله راحل کنید؟گلوله ای از لوله دوشکا باسرعت اولیه خود از فاصله هزارمتری شلیک میشود ودر مبدا به حلقومی اصابت نموده وآن راسوراخ نموده وگذر میکند،حالا معلوم نماییدسر کجاافتاده است؟کدام گریبان پاره میشود؟کدام کودک در انزوا وخلوت اشک میریزد؟وکدام کدام....؟توانستید؟؟؟اگرنمیتوانید،این مسئله راباکمی دقت بیشترحل کنید؟هواپیمایی بایک ونیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متری سطح زمین،ماشین لندکروزی را که باسرعت صوت درجاده مهران-دهلران حرکت مینماید،مورداصابت موشک قرار میدهد.اگراز مقاومت هواصرف نظر شود معلوم کنید کدام تن میسوزد؟کدام سر میپرد؟چگونه بایداجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید؟چگونه باید آنهاراغسل داد؟چگونه بخندیم ونگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟چگونه میتوانیم در شهرمان بمانیم وفقط درس بخوانیم؟چگونه میتوانیم درها را به روی خودمان ببندیم وچون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم؟کدام مسئله راحل میکنی؟برای کدام امتحان درس میخوانی ؟به چه امید نفس میکشی؟کیف و کلاسورت را ازچه پر میکنی؟از خیال؟ازکتاب؟ازلقب شامخ دکتر؟یااز آدامسی که هرروز مادرت در کیفت میگذارد؟؟؟کدام اضطراب جانت را میخورد؟دیررسیدن به اتوبوس،دیررسیدن سر کلاس،نمره گرفتن؟دلت را به چه چیز بسته ای؟به مدرک؟به ماشین؟به قبول شدن در حوزه فوق دکترا؟صفایی ندارد ارسطو شدن/خوشاپرکشیدن،پرستو شدن.آی پسرک دانشجو؛ به تو چه مربوط است که خانواده ای در همسایگی تو داغدار شده است؟جوانی به خاک افتاده است؟آی دخترک دانشجو؛به تو چه مربوط است که دختران معصوم سوسنگرد را به اشک نشانده اند؟وآنان را زنده به گور کرده اند؟هیچ میدانستی؟حتمانه!!!هیچ آیا آنجا که کارون و دجله وفرات بهم گره میخورد،به دنبال آب گشته ای تا اندکی زبان خشکیده کودکی را تر کنی؟و انگاه که قطره ای نم یافتی،باامیدهای فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی اما دیدی که کودک دیگر آب نمیخورد...اماتو اگر قاسم نیستی،اگر علی اکبر نیستی،اگر جعفر وعبدالله نیست؛لااقل حرمله مباش.که خدا هدیه حسین را پذیرفت وخون علی اکبر وعلی اصغر را به زمین پس نداد.من نمیدانم که فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد کرد؟؟؟

                                                                                          برگرفته از نشریه پرستاران کویر   

نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 20:24 توسط دخترآفتاب| |

آبجی عزیزم:

 موفقیتت رو  تو آزمون کارشناسی ارشد تبریک میگم وخدا رو شاکرم.

به امید خوشبختیت تو تک تک لحظه های زندگی 

دوستدارت آبجی کوچیکه

                                                

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 21:6 توسط دخترآفتاب| |

با سنگینی چشمهایی که ناپاکی دید. با سنگینی گوشهایی که ناپاکی شنید. با سنگینی زبانی که ناپاکی گفت.
بازهم دعوت شده ای درسته. اینارسه شب با چشمانی اشک الود دعوت شدی. میهمان میهمان است. حالا اگر شب اول یک مقداری دلخور بود توبیشتر سراغشو بگیر. شب دوم از دلش درآر. باز اگر مقداری ته دلش ازتو ناراحت بود اینبار بهش بگو توخواستی من بیام.. توخواستی که توبه کنم .توامیدوارم کردی واوتورامی بخشد. راستی مگر می شه در خونه کسی راسه مرتبه بزنی واودر بازنکند اونهم شبی که باید قدر خودت وخداتو بشناسی.


پ.ن:الهی العفو...
نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 19:31 توسط دخترآفتاب| |

این روزا هر روز پریود روحی میشم...

ذهن آشفته-خسته-پراز سوال...

نه خنده –نه گریه-نه هق هق...

فقط بغض...

بغض...

بغض...

که اونم مثل همون کلردیازپوکساید5میلی هرشب قورتش میدم فقط.

آروم آرومم...

هیچ وقت به این آرومی نبودم.


پ.ن۱:نبودن هرگز به سختی از دست دادن یک بودن نیست.بودنهایت رااز دست نده

پ.ن۲:این پست مربوط به ۴پست قبلیه

پ.ن۳:خدایاشکرت

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 20:8 توسط دخترآفتاب| |

چارلی چاپلین برای دخترش نوشت:

هرگز چشمانت را برای کسی که معنای پاک نگاهت را نمیفهمد گریان نکن. به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد ، به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد.قلبت را خالی نگهدار واگر روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن فقط یک نفر باشد وبه او بگو تورا کمتر از خدا وبیشتر از خودم دوست دارم.زیرا به خدا اعتقاد وبه تو نیاز دارم. و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشد.

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 21:48 توسط دخترآفتاب| |

لبخند میزنیم...

به آسمان....

به زمین....

به هرچیز که امکان دارد...

خداوند عاشق ماست.

چه سعادتی والاتر از این.


پ.ن:

مخاطب خاص دارد: 

ترجیح میدهم حقیقتی مرابیازارد تا دروغی مرا آرام سازد.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 18:39 توسط دخترآفتاب| |

عمریست نشسته ایم

پای لرز خربزه هایی که یادمان نمی آید

کی خوردیمشان


پ.ن:خدایا شکرت
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 19:57 توسط دخترآفتاب| |

تنهاشدن به معنای واقعی رو امشب باتمام وجودم احساس کردم

آبجیم داره میره

تنهامونسم در زندگیم

تنها شدن به معنای واقعی...

خیلی سخته....

نمیتونی درکم کنی.

یه دنیا حرف دارم...

اما....

 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 22:44 توسط دخترآفتاب| |

هیچ تفاوتی نمیکند اگر ابرها درست بالای سرت باشند

شادیت را به روز آفتابی موکول نکن

به تمام مقدسات سوگند آسمان با احساس زمینی تو آبی خواهد شد...

نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 15:58 توسط دخترآفتاب| |